اردویی به سرزمینی عجیب!

 

شروع داستان:

یه فکر بکربه ذهن کسی رسید که: "اردو بچه  ها را ببریم سرزمین عجایب!؟"

واکنش مربیان:

-  اردو؟ سرزمین عجایب؟

-  حالا عجیب هست این سرزمین عجایب؟

-  من تا حالا نرفتم...

-  اونجا که شبیه بازار شام می مونه؟!

-  تو رو خدا منم ببرید...

واکنش بچه ها:

آخ جون سرزمین عجایب! خانم چند تا بازی می تونیم سوار بشیم؟

حتی نپرسیدند کجا و چه ساعتی؟

مامان ها ترتیب همه ی کارها دادند: اطلاعیه ها را خواندند، پول ها را پرداخت کردند و رضایت نامه ها را نوشتند و روز موعود حتی خوراکی و سایر وسایل هم آماده و تحویل شد. در بیشتر موارد حتی مشورت هم نشد! تصمیم را عضو گرفت و بقیه کارها اتو ماتیک انجام شد!؟

صبح روز اردو:

زودتر از مربیان بچه ها از در و دیوار و نرده و پله و صندلی کتابخانه آویزان بودند!

هیجان رفتن بود...

مینی بوس مجهز به کولر و ضبط آماده و منتظر بود ( که مبادا گرما و کم تحرکی خللی در خوشی بچه ها ایجاد کند).

در بدو ورود به این سرزمین نه چندان عجیب, راهنمایی خوش بر خورد و پر تحرک همراه بچه ها شد و 7 بازی طبق برنامه و پشت سر هم با هیجان و خوشی اجرا شد که البته مربیان هم بی بهره نبودند و کلی جای همگی خالی بود و خوش گذشت.

                                                         ***

- 7تا بازی نشدا...

-  خانم تو رو خدا فقط یه بازی دیگه...

-  ما فقط 6 تا بازی رفتیم، تازه یکیشم برای بچه های کوچولو بود...

- ....

....

اینها بهانه هایی بود که بچه ها بعد از تمام شدن بازیها و فرصتشان توی سرزمین عجایب داشتند. بله همه بدون استثنا یا با آرامش یا با داد و بیداد اما اصرار، تأ کید داشتند که طبق قراری که با ما داشتند 7 تا بازی انجام نشده . تقریباً برای همشون تعداد و اسم هر 7 بازی ای که رفته بودیم را تکرار کردیم و آنوقت تازه می شنیدیم که :"خانم نمی شه یه بازی دیگه هم بریم؟ تو رو خدا" .

راستش من هم بدم نمی آمد یک بازی دیگه  برم و حتی خانم نادرزاده  تلاش کرد که یک بازی دیگر هم برویم و نشد...

بین آنهمه کشمکش و شادیها و هیجانات قبل و بعد ازاین بازدید با خودم فکر می کردم هیجانات عضویت من توی کانون چی بود؟!؟!

هر چی فکر کردم به هیچ نتیجه ای نرسیدم، انگار آن موقع هیجان و شادی این معنی را نمی داد راستش اصلاً یادم نیامد با کانون جایی رفته باشم البته به جز مسابقات که در رأسشان من عاشق مسابقات شعر خوانی بودم و تمام هیجانات مسابقه لحظه ی اعلام نتایج بود یا دیدن آقای شعبانی که همه با هم پچ پچ می کردیم که: "بچه ها این همون اسد الله شعبانی ست که اسمش رو بعضی کتابهای کتابخونست؟" و خوشحال بودیم که یه شاعر معروف را از نزدیک دیدیم و یا لذت خوردن آن بستنی یخی که اگر نمی شکست قبل از رسیدن به کتابخانه می خوردیمش یا آن دو تا مینی بوس افسانه ای کانون با آن رنگهای تند قرمز و آبی شان که همیشه ی خدا هم گرم یا خراب وپنچر بودند.

بله بزرگترین لذت کانون رفتن من دیدن یک مرکز تازه بود و یک مسابقه با بقیه بچه ها که خودمان را به آب و آتش می زدیم که توی مسابقه راه پیدا کنیم یا حتی هیجان و خوشی خواندن یه کتاب تازه از ژول ورن یا مرادی کرمانی یا.. و حالا.....

چقدر همه چیز صرف نظر از خوب بودن یا بد بودن شان متفاوت شده!؟

وبلاگ؟!

شروع کار وبلاگ مرکز 21 خیلی ناگهانی بود. به ناگهان خودمان را وارد عرصه مجازی کردیم و شروع کردیم به مطلب گذاشتن و کشاندن شما به وادی جدیدی که نامش "وبلاگ" بوده و هست و شاید خواهد بود!

خیلی از مخاطبان وبلاگ 21 خودشان پیش از اینها وبلاگی داشته اند و دارند و می نویسند و در واقع روی این مطلب با آنها نخواهد بود.

امروز در بقول معروف این" پست" می خواهم برای دوستانی بنویسم که تازه می خواهند وارد این وادی شوند، درست مثل ما که یک روز چشمهایمان در عرصه وبلاگ به دنیای مجازی باز شد.

اصلا" و اساسا" وبلاگ چیست و چرا وبلاگ می نویسیم؟

کلمه ی Weblog  (وبلاگ) از دو جزءweb  (وب) و Blog (نوشته های روزانه) تشکیل شده است. به طور کلی وبلاگ به مکانی که یک وبلاگ نویس (بلاگرBlogger) نوشته های روزانه ی خود پیرامون افکار، عقاید و وقایع اطراف را از طریق آن بر روی وب منتشر و در اختیار دیگران قرار می دهد، وبلاگ یا به طور خلاصه بلاگ (Blog) می گویند.

هر وبلاگ نماینده یک انسان است. انسانی که در جامعه و فرهنگ خاص بزرگ شده و می تواند به بازنمایی خود در واژه ها و کلامی که می نویسد، بپردازد. این بازنمایی می تواند از یک سو معرف خود فرد و از سوی دیگر اجتماع و جامعه ای که فرد در آن زندگی می کند باشد .

وسیله ارتباطی همچون پلی بین افراد جامعه عمل می کند و آنها را از تعلقشان به یک کل آگاه می سازد و وبلاگ با داشتن خصوصیاتی چون رایگان بودن، انتشار سریع، تعاملی بودن و ... محیطی منحصر به فرد می سازد.

یک تیتر که بیان گر گوشه ای از ذهن ماست، متن هایی که گاه از روزمرگی ها و گاه دغدغه ها روایت می کند و تعدادی لینک که بیانگر فکرها و ذهن های دیگرانی است که ما می پسندیم، در یک قالب،البته همه و همه با سلیقه و انتخاب ما؛ این یعنی وبلاگ.

تاریخچه وبلاگ نویسی:

اولین وبلاگ توسط "تیم برنرزلی" ( مخترع وب ) ایجاد شد،گسترش اين پديده در سال 1999 با آغاز به کار Pitas، نخستين سرويس ارائه دهنده وبلاگ بصورت مجاني، شتاب فوق‌العاده‌اي به‌خود گرفت. تا اواسط 2000، بیش از یک هزار وبلاگ ایجاد و این رقم تا 2002 به بیش از نیم میلیون رسید.

تاریخچه وبلاگ نویسی در ایران به 16 شهریور 1380 باز می گردد.روزی که سلمان جریری اولین وبلاگ فارسی را بر سوی صفحه اینترنت قرار داد. مقاله درخشان با معرفی سیستم رایگان وبلاگ نویسی بلاگر نقطه عطفی در تاریخ وبلاگ نویسی ایران بود.

فضای وبلاگ بیش از چت فرصت لازم برای اندیشیدن و تعامل فکری را مهیا ساخت. اگر چت روم ها شهاب های آسمان مجازی باشند وبلاگ ها ستاره های نوراني آن هستند. وبلاگ معمولا نسبت به سایت ماهیتی پویاتر دارد.

جدول وبلاگ ها بر مبنای موضوعات نگارشی:

اجتماعی

سیاسی

اجتماعی – سیاسی

64درصد

6درصد

28درصد

وبلاگ تنها یک دفترچه خاطرات که در نهان خانه ی وجود آدمی باشد نیست. نوشتن، عنصر اصلی وبلاگ نویس است اما نوشتنی که تنها خود مخاطب آن نباشی، بلکه هر کس دیگری در این فضا اجازه یابد بخواند و علاوه بر خواندن اظهار نظر هم کند.

یکی از ویژگی های وبلاگ بازخورد آن است که با نقد و اظهار نظر از سوی دیگران باعث بالا رفتن آگاهی می شود، هویت محصول فرآیندی مستمر ميان خود و دیگری، یک ديالكتيك درونی _ بروني می باشد.

صفحه نظرات این امکان را به وجود می آورد که اندیشه های خود را با دیگری به اشتراک بگذاریم، تا از زاویه ای دیگر دنیای خود را ببینیم.

انواع وبلاگ از نظر نوع نگارش مطالب:

1.     وبلاگ: در وبلاگ ها (Weblog) بلاگر ها از طریق متن با مخاطب ارتباط بر قرار می کنند.

2.     فوتو بلاگ: فوتو بلاگ ها (PhotoBlog) وبلاگ هایی هستند که به جای متن از تصویر برای بیان احساسات و عواطف و ارائه اطلاعات به مخاطبان استفاده می کنند.

3.     پادکست: پادکست ها ( رادیو های اینتر نتی) دسته ای از وبلاگ ها هستند که برای ارتباط بر قرار کردن با مخاطبان و ارائه اخبار و اطلاعات به آنها به جای متن یا تصویر از صدا استفاده می کنند.

منابع:

* مجله بلاگفا به نقل از روزنامه شرق    www.journal.blogfa.com
 *وبلاگ یا بلاگ چیست؟  www.favanews.com
 *وبلاگ نويسي در ايران،به راهنمايي دکتر کوثری،دانشکده علوم اجتماعی،دانشگاه تهران
 *وبلاگستان فارسی،دفتر مطالعات و توسعه رسانه ها

www.hamshahrionlinr.ir

 www.rasaneh.org

www.edu.ui.ac.ir

 

باز هم...

بازهم تابستان، بازهم گرما، بازهم حضورگرم و مهربان شما دوستان خوب وهمیشه همراه ما!

می خواهم همه چیز را گردن شما بیندازم، می خواهیم دیر به دیر مطب گذاشتن در وبلاگ را گردن شما و شلوغی کتابخانه بگذارم، اما واقعیتش این است که بهانه خوبی نیست؛ بهانه خوبی نیست که به بهانه حضورپر رنگ شما در کتابخانه، اینجا را کم رنگ کنم.

اما قبول کنید که شما هم مثل گلهای زیرآفتاب تابستان بی حال و پلاسیده شده اید؛

 هیچکس نپرسید مدیراین وبلاگ زنده است؟

هیچ کس نپرسید: "این وبلاگ تعطیل شده یا هنوز باز است؟"

 هیچ کس اعتراض نکرد: "آهای پس کجایید؟ آهای جواب بدهید!"

"اینجا وبلاگ ماست چرا هیچ کس جواب نمی دهید؟"

یکی دو نفر یک چیزاهایی گفتند، اما آنقدرها هم قضیه برای خودشون جدی نبود، بیشتر شبیه غر زدن بود تا اعتراض؟!

هیچ کس نپرسید کمک می خواهید؟

هیچکس مطلبی داغ و تابستانی نفرستاد!؟!!

... و مدتها وبلاگ مرکز 21 می اندیشد چه شده؟؟

دلش تنگ شده برای صدای قدم زدنهایتان، دلش پر می کشد برای نفسهای گرم و حضور قشنگ شما!

دلش...

 دلش را نشکنید و رهایش نکنید که فقط شما را دارد و دیگر هیچ ندارد!!

                                                                                 دوستتان دارد دوستان خوبش!  

 

توضیح و سایر مسایل :

۱. مطلب بالا قبل از اعتراضات اخیر شما آماده شده بود...(اعتراضاتتان قابل تقدیر ولی در حد غر بود).

۲. اوضاع اینترنت کتابخونه خوب نیست و باز هم از در ساعات خستگی پایان روز وبلاگ به روز شد؟!؟

۳. خیلی دیر شد قبول دارم و معذرت می خوام.همین. ولی این چیزی از تقصیر شما کم نمی کنه...

یک تجربه

خانم میر محمد صادقی یکسالی می شود که مربی نقاشی بچه های زیر دبستان مرکز فراگیر ۲۱ است و از ابتدای طرح کانون ـ مدرسه مربی سفالگری بچه هاست و مطلب زیر برگی از دفتر خاطرات اوست:

باردومی بود که می دیدمشان، مثل قطار پشت لباس هم را گرفته بودند و وارد کانون می شدند، نگاهشان می کردم و با همین نگاه به دنبالشان راه افتاده بودم واز پله های گود وسط کانون پایین رفتند و نشستند به گوش کردن داستان های دفتر نقاشی، پنج نفر بیشتر نبودند ! بچه های نابینای من ! بی صبرانه منتظر بودم تا داستان به پایان برسد و بچه هایم را در آغوش بگیرم ، داستان به پایان رسید ، سر میز در حال آماده کردن گل ها بودم که قطار بچه هایم از راه رسیدند ! پنج نفر بودند ! پنج تا کوپه ی چسبیده به هم !کنار هم روی صندلی ها نشاندمشان و شروع کردم به توضیح دادن ، برایشان از سفال گفتم ، از گل ، از خاک رس ! نحوه ی کار و ....چون بار دومی بود که آمده بودند به خوبی جوابم را می دادند ، قرار بود بر روی کتیبه ی گلی دست خود را بگذاریم و دست گلی درست کنیم و بعد از آن حالت انگشتان را عوض کرده و شکل های جدید به وجود آوریم ...
توضیحات عمومی اول را برایشان گفتم و نفر به نفر شروع کردم ، دستهایشان را گرفتم و روی گل ورز دیده گذاشتم ، دست های خودم را هم روی دست هایشان ، گفتم ببینید ! لعنت بر من ! ای کاش می شد به دهانم لجام بزنم و لال شوم ! دوباره گفتم ببینید ! دچار عذاب وجدان شده بودم ! جلسه ی اول هم مدام همین کلمه لقلقه ی زبانم شده بود ! همش بهشون می گفتم ببینید ! دیدید !؟ نگاه کنید ! از دست خودم کفری بودم ، منتظر بودم یکی از این بچه ها بلند شود و سرم داد بزند که : ( کوری !؟ نمی بینی !؟ ما کوریم ! نمی توانیم ببینیم ! این قدر به ما نگو ببینید ! .... ) همکار ها می گفتند من الکی حساسم و بچه ها ناراحت نمی شوند ! ندیدی خود معلمشان هم از این کلمات استفاده می کرد !؟ قانع نشدم و سعی کردم دیگر از این کلمات استفاده نکنم ، به جایش می گفتم : بچه ها لمس کنید ! سعی کنید گل را گرد کنید ! آفرین ! حالا با کف دست فشار می دهیم ! شعر مان را هم با صدای بلند بخوانید :

از این مشت
به اون مشت
آب می زنم یه انگشت ....

گل دست من ، دست مریم ، دست شقایق و دست زهرا و ... همه با هم فشار می دادیم و شعر می خواندیم ، از این مشت به اون مشت ... وردنه را دست تک تکشان گذاشتم : این " وردنه " ست لمسش کن ، بچه ها لمس کردند حالا روی گل بگذار و جلو عقب برو ، خیلی کمکشان نمی کردم اما خودشان خیلی خوب انجام می دادند ، یکی یکی دست هایشان را گرفتم و روی گل گذاشتم و گفتم روی گل فشار بدهند ، چاقوی پلاستیکی را دادم دستشان ، باورم نمی شد ! بهتر از بچه هایی که می دیدند دور دستانشان را چاقو زدند ! اشک در چشمان حلقه زده بود و می ترسیدم این را از صدایم بفهمند ، دور دستانشان را چاقو زده بودند و حالا هرکدامشان یک دست گلی داشتند ...

گفتم بچه ها با این دست گلی چه شکلی می تونید درست کنید !؟ زهرا همه ی انگشت ها را به هم چسباند و فریاد زد : دست من گنبد شد ! راست می گفت ! واقعا یک گنبد درست کرده بود ! شقایق انگشت ها را کنار هم گذاشت چون دست کشیده ای داشت شبیه درخت سرو شده بود ، مریم انگشت ها را کنار هم ایستاده گذاشت و یک کاسه ساخت ...

 

بچه ها شاد بودند و من هم ! شادی که تا بحال تجربه نکرده بودم ! که سوت ایستگاه به صدا در آمد ، بچه ها با صدای معلم قطار شدند و برای خوردن تغذیه به راه افتادند ، قطار اول که رفت ناراحت نبودم چون بلافاصله قطار دوم به ایستگاه من رسید : هیلا و فاطمه و دو نفر دیگر از بچه هایم ، هیلا کمی دید داشت ! خیلی کم ! اما با همین دید کم خودش را به آب و آتش می زد تا به دوستاش کمک کنه ! انگار واقعا خودش را نابینا نمی دانست ، ولی فاطمه به هیچ عنوان دید نداشت ، حتی نور را هم تشخیص نمی داد ، داستان نسترن از همه برایم غم انگیز تر بود ، دختر  زیبا و معصومی که تا سال قبل مثل همه ی ما چشم داشته اما بعد از عمل جراحی خروج تومور سرطانی از سرش بینایی اش را هم کامل از دست داده بود . بغض کرده بودم ، چه کار کنم !؟ روز های اولم بود ! شروع کردم به توضیح دادن و ...

از این مشت به اون مشت ، آب می زنم یه انگشت .... فاطمه حتی توان مشت کردن گل را نداشت ! بی رمق بی رمق بودند دست هایش ، دستش را گرفتم و با دست خودم فشار می دادم تا بتونه گل را ورز بده ، گل را گرد کردیم و فشار دادیم و وردنه زدیم و دست گلی ساختیم  و شکل ساختیم ، حس بی نهایت خوبی بود ، حس دستانشان – چشمانشان ! – در دستان من ، دستانی معصوم ، چهره هایی زیبا ، دلهایی پاک و استعداد هایی تا مرز بی نهایت ...

چشم به هم می زنیم  وقت رفتن است و سوت قطار بچه هایم به صدا در می آید ! پشت لباس هم را می گیرند ، هیلا جلوی قطار می ایستد و حرکت می کنند ، قطار من می رود و من در دلم شعر هیوا مسیح را می خوانم :

 


بگو قطار بایستد !
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند ، سوت بکشد
بماند دیر برود
بماند سوت بکشد
برود
دور شود

بگو قطار بایستد !
دارم آرزو می کنم ...

می خواهم از همین بین راه
از همین جا که هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم
از جاده های تنها
که مردان بسیاری را گم کرد  ...

می خواهم سوت بزنم
بمانم
زود بروم
سوت بزنم
دور شوم

کمی از این همه صندلی های پر دود
کمی از این همه چشم و عینک های سیاه
می خواهم کمی دورتر از شما
سوت بزنم

می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین
در محرم ترین ساعات ماه
گریه کنم

می خواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیکتر به ماه
بمیرم .

برگی دیگر در 21 رقم خورد...

از روز جهانی کودک تا روزهای پایانی اردیبهشت مهمان کتابخانه ما بودند...

بله بچه های کانون ـ مدرسه را می گویم. ۴ مدرسه عادی و ۳ مدرسه ویژه ( نابینایان و ناشنوایان) با ما در این طرح همراه بودند. صبحهای یک شنبه تا چهار شنبه  مرکز ۲۱ پر از جنب و جوش و هیاهو بود و حاصل ۷ جلسه فعالیت با هر کلاس در نمایشگاهی در کتابخانه ما برقرار می باشد. موضوعات مختلفی با توجه به کتابهای درسی هر پایه و همخوان کردن آن موضوعات با فعالیتهای کانون اعم از:چراغ راهنما، آدم برفی، محرم، دنیای زیرآب، انقلاب، عید و ... میهمان ما و میزبان بچه ها بودند و حاصل تلاش ما و بچه ها و در واقع حاصل قسمتی از کارمان را می شود با روندی مثبت در این نمایشگاه شاهد بود.

تعداد بچه های شرکت کننده در این طرح:

۲۶۸ نفر

دختر

بخش عادی

۲۹ نفر

دختر

بخش فراگیر

۲۳۹ نفر

پسر

بخش عادی

۲۸ نفر

پسر

بخش فراگیر

۵۶۴نفر

دختر ـ پسر

 بخش عادی و فراگیر

 

 

لازم به ذکر است که اعضاء بخش عادی و فراگیر همزمان و در کنار هم، در برنامه هایی مشترک شرکت داشته اند.

 

او می گوید...

صداي همهمه اي است كه مرا به خود مي خواند. نه تنها من كه هر بيننده اي مجذوب اين صدا مي شود.كتابخانه را مي گويم داخل كه مي شوي با دنياي بيرون متفاوت است. همه در كنار هم مشغولند.گاه اين شلوغي چنان درگيرت مي كند كه متوجه گذشت زمان نمي شوي. مگر مي شود اعضاي باآسيب بينايي و شنوايي در كنار بچه هاي عادي با هم باشندوبا هم يك كار را انجام دهند. اما شدني است. اگر يك روز دوشنبه به اينجا بياييد شگفتي را مي يابيد. ده عضو نابينا و نيمه بيناي مدرسه نرجس و دو عضو ناشنواي مدرسه باغچه بان 2 را مي بيني كه با گل سفال هنرنمايي مي كنند. فوزيه نيمه بيناست او صحبتهاي خانم عزيزمحمدي را براي دوستانش به اشاره مي گويد و آنها با چه شور و هيجاني دست به گل مي برند. اشتياقشان عجيب است مگر نه اينكه گل در دسترس است نه گويي فضاورفتار خانم عزيزمحمدي چنان مجذوبشان كرده كه شوق كار با گل را برايشان صد چندان مي كند.

خانم منصوري هميشه خندان است.كوچكترين مسئله براي او كافي است تا خنده را بر لبان كودكان و نوجوانان بنشاند. بچه ها شيفته اخلاقش هستند مسائل تربيتي را به راحتي براي ايناني كه از خانواده دورند دروني مي كند. او با اين فضا مانوس شده همه چيز را سئوال مي كند پيوسته مطالعه مي كند تا آنچه را بايد براي كار با اعضاي ويژه ياد بگيرد. تلاشش ستودني است. دركمتر از چهار ماه برنامه هاي فرهنگي را به شيوه فراگير در صبح و بعد ازظهر اجرا مي كند.گويي از ابتدا مي دانسته چگونه بايد بچه هاي ويژه در كنار بچه هاي عادي كار كند.

او متني نمايشي را آماده كرده تا با اعضاي ويژه كار كند با اين اميد كه لذت نمايش را به اين گروه بچشاند چرا كه كار در كنار اعضاي عادي براي بچه هاي نابينا و ناشنوا مثل روياست.........

نگاههاي مهربان خانم شمس الهي بي پيرايه و بي هيچ چشمداشتي هزاران حرف براي گفتن دارد. بيشتر در سكوت كار مي كند.كار كه نه زندگي مي كند. اينجا همه زندگي مي كنند....

اعضاي ناشنوا او را با رايانه نشان مي دهند. چون آنها را با اينترنت و رايانه آشنا كرده است. بچه هاي نيمه بينا و ناشنواي مركز با لبخند از او قدرداني مي كنند. آنها از خانواده هايشان دورند و اين وسيله مسافت آنها را براي ارتباطشان كوتاه كرده است.او نيز مدت زيادي نيست كه به مركز 21 فراگير آمده است.كمتر از ده ماه است كه به جمع مربيان فراگير پيوسته است اما توانايي او در كار كردن با بچه هاي نابينا و ناشنوا ستودني است و از تجربياتش به خوبي در اين زمينه استفاده مي كند. برنامه هاي هفتگي مركز به صورت فراگير با سه مدرسه نرجس (نابينايان) خزائلي (نابينايان) و باغچه بان  2 (ناشنوايان) در حال اجراست. مربيان فرهنگي مركز به خوبي مي دانند كه چگونه فعاليتهاي فرهنگي هنري و ادبي را برايشان مناسب سازي كنندتا آنها بتوانند در كنار اعضاي عادي طرح كانون و مدرسه از فعاليتها لذت ببرند.

اما چگونه است كه حد ومرزي براي فعاليتهاي فرهنگي هنري مربيان فراگير نيست. آنها در يك لحظه مربي فرهنگي و در لحظه اي ديگر مربي هنري يا ادبي مي شوند. اينان كتابداران ورزيده اي هم هستند هر كتابي را در چشم بر هم زدني مي يابند..........

چه صداي گرمي انگار فرشته اي از آسمان خوانده مي شود. ريتم و وزن شعري در قالبي ساده آموزش داده مي شود. كلاس ادبي خانم جعفري لبريز از بچه هاست. مي داند با بچه هاي نابينايي كه شوق شعر گفتن سراسر وجودشان را فرا گرفته است چگونه رفتار كند. او مثل درخت تنومندي است كه بچه ها را در سايه ي محبت بي پايانش حفظ مي كند و لحظه هاي كوتاه كلاس ادبي را با واژه هاي جادويي خود خاطره انگيز و جاودانه مي سازد.........

در زندگي ما لحظه هايي است كه هيچ گاه از ياد نمي روند. اين لحظه ها در كتابخانه 21 زياد است. هر وقت به اينجا بيايي خاطره ها در ذهن نقش ميبندند....

چه لذتي دارد پا به پاي بچه ها دويدن روح كوچكشان را تا قله كلمه بردن و صعود كردن....آقاي محمديان به خوبي مي داند چگونه استعداد خفته شان را بيدار كند و به مرحله ظهور برساند. او مربي كانون است مي داند چگونه به بچه ها ياد دهد جادوي كلمات را مهار كنندو آن را به صورت تجربه شخصي خود در آورند و من از خود مي پرسم مي تواني زندگي را معنا كني؟

مربي بودن قشنگ است. مربي بودن سخت است. مربي بودن شگفت انگيز است مربي بودن رنگي است........با خود فكر مي كنم همه ي آدمهاي هنرمند در هر زمينه و هر هنري يك روز اول راه بوده اندومربي به آنها ياد داده است چگونه با رنگ بازي كنند وبيافرينند مثل خانم مير محمد صادقي و زارع بي آنكه آموزش فراگير ديده باشند چهار روز در هفته صبح ها با مهرشان جادو مي كنندوبچه ها با چه لذت خاصي مي خوانند... طنين صدايشان در گوشم مي پيچد... از اين مشت به اون مشت از اين مشت به اون مشت آب مي زنم يك انگشت.............

مي روم توي فكرهايم. مي گردم مي گردم.....چيزي جز اين لحظه ها نمي يابم.با خودم مي گويم نه زندگي اين نيست. چشمم به دستان خانم اسكندري مي افتدكه با آرامش خاصي دست صديقه را گرفته او ناشنواست. صديقه به دهان خانم اسكندري چشم دوخته مربي به آرامي دستان او رابا قلم به همراه دست خودبه روي صفحه ي سپيد و بي خط مي لغزاند. طمانينه خاصي دارد. خوشنويسي به آدمي صبر و حوصله مي آموزد و او منش و روش خوشنويسي را با هم آموزش مي دهد. به پنجره كتابخانه خيره مي شوم چقدر جاي خانم نادرزاده خالي ست.... قلم ناتوان است از بيان آنچه در مركز 21 فراگير كانون و در ميان خانوادهاي كوچك از مربيان آن مي گذرد و تنها مي توان گفت كه عشق اينجا سايه افكنده است.... با خودم مي گويم اينجا كه هر مربي ايستاده خدا ايستاده است و زندگي همين است لحظه هايي كه مي مانند و هميشه با ما هستند...............

 

                                                   عبدالحي

 

 

سال نو مبارک!

باران سال گذشته

هنوز

بر نرده چوبی ایوان

نشسته است و

از پلکان نمور

بالا می آید

سال تازه بر صفحه اول تقویم

می نشیند

تنها در سر سال است

که ماهی قرمز را

در تنگ بلورش می بینیم.

                    " مهرداد فلاح"

 

همراه با بهترین آرزوها برای همه ی همکارانم٫ دوستانم٫ عزیزانم و خصوصا" خوبان و همراهان مرکز ۲۱.

سال جدید بر شما شاد و خجسته .

 تعطیلات خوش و شاد و هر چی که شما دوست دارید.

سلام فروردین

بهار٫ فصل درنگ عاطفه در کوچه باغهاست!

                                                      "سلمان هراتی"

همین روزهاست که زمستان موهای سفیدش را شانه کند٫ مشتی اسفند بر دارد و به پیشواز بهار برود بهار با خودش شیطنت شکوفه ها را می آورد٫ گل و سلامهای تازه می آورد.

تنگ ماهی ها رو به روی آینه است. ماهی های کوچک قرمز توی آب و آینه شنا می کنند.

خنده ی همیشه ی پسته های توی آجیل٫ چه طعم سرخی دارد آن سیب٫ سیر مثل غنچه هاست!

سکه ها را بیاوریم. سرکه و سنجد و سمنو یادمان نرود...

بهار خدا کند با گل و عیدی و جوانه کلوچه گرم آشتی بیاوری و عطر تازه به سفره هفت سین ما بزنی خدا کند باران بیاوری و سالی شسته آغازشود... 

                                                                          " زهرا عبد الحی"

خبر اورژانسی

فردا مقارن با ۲۷ اسفند ماه ۱۳۷۸ یعنی آخرین روز کاری ما (البته منهای ۲۸ اسفند که همگی جلسه داریم) و مصادف با شب چهار شنبه سوری بازم دور هم جمع میشویم تا توی تعطیلات ۱۵ روزه ی عید کمتر دلتنگ شویم...

تا با هم به استقبال بهار برویم...

تا....

یادتون باشه چشممان به در می ماند تا همه باشند...

مهرداد کاظمی(مجری همه فن حریف) و درد دل به روش بیست و یکی ها!!

                                        

                                         بیست و یک

                       یک کارت و یک شماره

                       یکــجا پـــر از بهـــــــانه

                                    یک گود، همیـشـه تنها

                                    یک قصــه، یک افســانه 

                       یک خط خوش به دیوار

                       یـک شــــعــر کودکــانه 

                                    یک خانه ی پر از شوق

                                    یک خــنـــده ی جــانانه

                        یک آسمـــان بـرفــی

                        یک جــا پـــراز تـــرانه

                                     یک عکـــس یادگاری

                                     یک حــــس جـــاودانه

                         یک خط راست و یـک دو

                         یک جمع دوستـــــــانــــه

                                   بیست و یک است اینجا

                                   یک خـــــانه ی یگــــــانـه