یک تجربه

خانم میر محمد صادقی یکسالی می شود که مربی نقاشی بچه های زیر دبستان مرکز فراگیر ۲۱ است و از ابتدای طرح کانون ـ مدرسه مربی سفالگری بچه هاست و مطلب زیر برگی از دفتر خاطرات اوست:

باردومی بود که می دیدمشان، مثل قطار پشت لباس هم را گرفته بودند و وارد کانون می شدند، نگاهشان می کردم و با همین نگاه به دنبالشان راه افتاده بودم واز پله های گود وسط کانون پایین رفتند و نشستند به گوش کردن داستان های دفتر نقاشی، پنج نفر بیشتر نبودند ! بچه های نابینای من ! بی صبرانه منتظر بودم تا داستان به پایان برسد و بچه هایم را در آغوش بگیرم ، داستان به پایان رسید ، سر میز در حال آماده کردن گل ها بودم که قطار بچه هایم از راه رسیدند ! پنج نفر بودند ! پنج تا کوپه ی چسبیده به هم !کنار هم روی صندلی ها نشاندمشان و شروع کردم به توضیح دادن ، برایشان از سفال گفتم ، از گل ، از خاک رس ! نحوه ی کار و ....چون بار دومی بود که آمده بودند به خوبی جوابم را می دادند ، قرار بود بر روی کتیبه ی گلی دست خود را بگذاریم و دست گلی درست کنیم و بعد از آن حالت انگشتان را عوض کرده و شکل های جدید به وجود آوریم ...
توضیحات عمومی اول را برایشان گفتم و نفر به نفر شروع کردم ، دستهایشان را گرفتم و روی گل ورز دیده گذاشتم ، دست های خودم را هم روی دست هایشان ، گفتم ببینید ! لعنت بر من ! ای کاش می شد به دهانم لجام بزنم و لال شوم ! دوباره گفتم ببینید ! دچار عذاب وجدان شده بودم ! جلسه ی اول هم مدام همین کلمه لقلقه ی زبانم شده بود ! همش بهشون می گفتم ببینید ! دیدید !؟ نگاه کنید ! از دست خودم کفری بودم ، منتظر بودم یکی از این بچه ها بلند شود و سرم داد بزند که : ( کوری !؟ نمی بینی !؟ ما کوریم ! نمی توانیم ببینیم ! این قدر به ما نگو ببینید ! .... ) همکار ها می گفتند من الکی حساسم و بچه ها ناراحت نمی شوند ! ندیدی خود معلمشان هم از این کلمات استفاده می کرد !؟ قانع نشدم و سعی کردم دیگر از این کلمات استفاده نکنم ، به جایش می گفتم : بچه ها لمس کنید ! سعی کنید گل را گرد کنید ! آفرین ! حالا با کف دست فشار می دهیم ! شعر مان را هم با صدای بلند بخوانید :

از این مشت
به اون مشت
آب می زنم یه انگشت ....

گل دست من ، دست مریم ، دست شقایق و دست زهرا و ... همه با هم فشار می دادیم و شعر می خواندیم ، از این مشت به اون مشت ... وردنه را دست تک تکشان گذاشتم : این " وردنه " ست لمسش کن ، بچه ها لمس کردند حالا روی گل بگذار و جلو عقب برو ، خیلی کمکشان نمی کردم اما خودشان خیلی خوب انجام می دادند ، یکی یکی دست هایشان را گرفتم و روی گل گذاشتم و گفتم روی گل فشار بدهند ، چاقوی پلاستیکی را دادم دستشان ، باورم نمی شد ! بهتر از بچه هایی که می دیدند دور دستانشان را چاقو زدند ! اشک در چشمان حلقه زده بود و می ترسیدم این را از صدایم بفهمند ، دور دستانشان را چاقو زده بودند و حالا هرکدامشان یک دست گلی داشتند ...

گفتم بچه ها با این دست گلی چه شکلی می تونید درست کنید !؟ زهرا همه ی انگشت ها را به هم چسباند و فریاد زد : دست من گنبد شد ! راست می گفت ! واقعا یک گنبد درست کرده بود ! شقایق انگشت ها را کنار هم گذاشت چون دست کشیده ای داشت شبیه درخت سرو شده بود ، مریم انگشت ها را کنار هم ایستاده گذاشت و یک کاسه ساخت ...

 

بچه ها شاد بودند و من هم ! شادی که تا بحال تجربه نکرده بودم ! که سوت ایستگاه به صدا در آمد ، بچه ها با صدای معلم قطار شدند و برای خوردن تغذیه به راه افتادند ، قطار اول که رفت ناراحت نبودم چون بلافاصله قطار دوم به ایستگاه من رسید : هیلا و فاطمه و دو نفر دیگر از بچه هایم ، هیلا کمی دید داشت ! خیلی کم ! اما با همین دید کم خودش را به آب و آتش می زد تا به دوستاش کمک کنه ! انگار واقعا خودش را نابینا نمی دانست ، ولی فاطمه به هیچ عنوان دید نداشت ، حتی نور را هم تشخیص نمی داد ، داستان نسترن از همه برایم غم انگیز تر بود ، دختر  زیبا و معصومی که تا سال قبل مثل همه ی ما چشم داشته اما بعد از عمل جراحی خروج تومور سرطانی از سرش بینایی اش را هم کامل از دست داده بود . بغض کرده بودم ، چه کار کنم !؟ روز های اولم بود ! شروع کردم به توضیح دادن و ...

از این مشت به اون مشت ، آب می زنم یه انگشت .... فاطمه حتی توان مشت کردن گل را نداشت ! بی رمق بی رمق بودند دست هایش ، دستش را گرفتم و با دست خودم فشار می دادم تا بتونه گل را ورز بده ، گل را گرد کردیم و فشار دادیم و وردنه زدیم و دست گلی ساختیم  و شکل ساختیم ، حس بی نهایت خوبی بود ، حس دستانشان – چشمانشان ! – در دستان من ، دستانی معصوم ، چهره هایی زیبا ، دلهایی پاک و استعداد هایی تا مرز بی نهایت ...

چشم به هم می زنیم  وقت رفتن است و سوت قطار بچه هایم به صدا در می آید ! پشت لباس هم را می گیرند ، هیلا جلوی قطار می ایستد و حرکت می کنند ، قطار من می رود و من در دلم شعر هیوا مسیح را می خوانم :

 


بگو قطار بایستد !
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند ، سوت بکشد
بماند دیر برود
بماند سوت بکشد
برود
دور شود

بگو قطار بایستد !
دارم آرزو می کنم ...

می خواهم از همین بین راه
از همین جا که هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم
از جاده های تنها
که مردان بسیاری را گم کرد  ...

می خواهم سوت بزنم
بمانم
زود بروم
سوت بزنم
دور شوم

کمی از این همه صندلی های پر دود
کمی از این همه چشم و عینک های سیاه
می خواهم کمی دورتر از شما
سوت بزنم

می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین
در محرم ترین ساعات ماه
گریه کنم

می خواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیکتر به ماه
بمیرم .

برگی دیگر در 21 رقم خورد...

از روز جهانی کودک تا روزهای پایانی اردیبهشت مهمان کتابخانه ما بودند...

بله بچه های کانون ـ مدرسه را می گویم. ۴ مدرسه عادی و ۳ مدرسه ویژه ( نابینایان و ناشنوایان) با ما در این طرح همراه بودند. صبحهای یک شنبه تا چهار شنبه  مرکز ۲۱ پر از جنب و جوش و هیاهو بود و حاصل ۷ جلسه فعالیت با هر کلاس در نمایشگاهی در کتابخانه ما برقرار می باشد. موضوعات مختلفی با توجه به کتابهای درسی هر پایه و همخوان کردن آن موضوعات با فعالیتهای کانون اعم از:چراغ راهنما، آدم برفی، محرم، دنیای زیرآب، انقلاب، عید و ... میهمان ما و میزبان بچه ها بودند و حاصل تلاش ما و بچه ها و در واقع حاصل قسمتی از کارمان را می شود با روندی مثبت در این نمایشگاه شاهد بود.

تعداد بچه های شرکت کننده در این طرح:

۲۶۸ نفر

دختر

بخش عادی

۲۹ نفر

دختر

بخش فراگیر

۲۳۹ نفر

پسر

بخش عادی

۲۸ نفر

پسر

بخش فراگیر

۵۶۴نفر

دختر ـ پسر

 بخش عادی و فراگیر

 

 

لازم به ذکر است که اعضاء بخش عادی و فراگیر همزمان و در کنار هم، در برنامه هایی مشترک شرکت داشته اند.