باز هم...
بازهم تابستان، بازهم گرما، بازهم حضورگرم و مهربان شما دوستان خوب وهمیشه همراه ما!
می خواهم همه چیز را گردن شما بیندازم، می خواهیم دیر به دیر مطب گذاشتن در وبلاگ را گردن شما و شلوغی کتابخانه بگذارم، اما واقعیتش این است که بهانه خوبی نیست؛ بهانه خوبی نیست که به بهانه حضورپر رنگ شما در کتابخانه، اینجا را کم رنگ کنم.
اما قبول کنید که شما هم مثل گلهای زیرآفتاب تابستان بی حال و پلاسیده شده اید؛
هیچکس نپرسید مدیراین وبلاگ زنده است؟
هیچ کس نپرسید: "این وبلاگ تعطیل شده یا هنوز باز است؟"
هیچ کس اعتراض نکرد: "آهای پس کجایید؟ آهای جواب بدهید!"
"اینجا وبلاگ ماست چرا هیچ کس جواب نمی دهید؟"
یکی دو نفر یک چیزاهایی گفتند، اما آنقدرها هم قضیه برای خودشون جدی نبود، بیشتر شبیه غر زدن بود تا اعتراض؟!
هیچ کس نپرسید کمک می خواهید؟
هیچکس مطلبی داغ و تابستانی نفرستاد!؟!!
... و مدتها وبلاگ مرکز 21 می اندیشد چه شده؟؟
دلش تنگ شده برای صدای قدم زدنهایتان، دلش پر می کشد برای نفسهای گرم و حضور قشنگ شما!
دلش...
دلش را نشکنید و رهایش نکنید که فقط شما را دارد و دیگر هیچ ندارد!!
دوستتان دارد دوستان خوبش!
توضیح و سایر مسایل :
۱. مطلب بالا قبل از اعتراضات اخیر شما آماده شده بود...(اعتراضاتتان قابل تقدیر ولی در حد غر بود).
۲. اوضاع اینترنت کتابخونه خوب نیست و باز هم از در ساعات خستگی پایان روز وبلاگ به روز شد؟!؟
۳. خیلی دیر شد قبول دارم و معذرت می خوام.همین. ولی این چیزی از تقصیر شما کم نمی کنه...