عروسک های داراوسارا روی میزهای کتابخانه نشسته اند و منتظرند .منتظر لباس های نولباس های متنوع لباس های رنگارنگ.

مگه می خواهند عروسی بروند ؟ نه  مامانها یاد کودکی شان افتادند و با نخ و سوزن و پارچه وقیچی آماده اند تا برای عروسک ها لباس بدوزند.

بچه ها لحظه ای خنده از چهره هایشان دور نمی شود و باذوق وشوق انگار می خواهند از مادر هایشان تقلید کنند سوزنی را با نخ های رنگی در دست های کوچکشان گرفته اند وزیر چشمی به مادر ها نگاه می کنند و لباس می دوزند.

چقدر زیباست این همدلی بزرگ تر ها راکودکانشان واینکه حس کنند یک بار دیگر در کتابخانه بچه شده اند وباید عروسک بازی کنند.

بعد از مدتی لباس ها تک تک آماده می شوند . بلوز و روسری و دامن چین چین  و کلاه  و شال  و شلوار برای دارا و سارا ورنگ ومدلهای مختلف یکی محلی ویکی رسمی و یکی لباس های خانگی درست می کنند و با هم می خندند .

                                                                   

بعد یکی یکی جلو می آیند و لباس ها را برتن عروسک ها می پو شاندیکی می گوید که شلوارش گشاد است باید تنگ تر باشد  وآن یکی می گوید چقدر برایش بلند شد انگار مال مامانشون را پوشیده است.

خلاصه با خنده و شادی  لحظه ها پشت سرهم می روند ومادر ها کودکی میکنند وبچه ها حس بزرگی می کنند.

واین گونه دومین "جشن پدر مادر های کوچک و بچه های بزرگ "در دنیای وارونه ی مرکز 21شکل می گیرد . لباس ها آماده شده بر روی چوب لباسی هایی که  اعضا درست کردند آویخته می شود و درپایان  جشن روی بندی آویزانشان می کنیم تا خستگی را از تن خیاطان در بیاورد.

در این جشن که در تاریخ  5/5/1390بر پا شد حدود 100 نفر از کودکان  و والدینشان شرکت کردند که خیلی ها خیاطی یاد گرفته اندوخیلی ها هم  خیاطی یاد دادند و عروسک های دارا و سارا رانونوار کردند و در پایان  5لباس از بهترین و خلاق ترین وزیبا ترین لباس ها به داوری مادرها انتخاب شد وبه برندگان 5 کارت امتیاز اهدا شد.

                                                   

با پذیرایی کوچکی از شکلات و شیرینی به پایان رسید. با جشن بعدی ما که  "ماشینها ی پرنده وهواپیما های زمینی" است همراه باشید تا یک وارونگی دیگر را در مرکز 21 شاهد باشیم . در این مراسم نیزاز مادرها و پدرها  می خواهیم تا همراه کودکانشان کتابی را بخوانند وخلاصه نویسی و تصویرسازی کنند .همراه با مهمانی که راننده یا خلبان ویا..... باشد.

 

جشن فرفره ها

 

                          

 

فرفره ها می چرخند و می گردند تا کودکیمان را در ذهن زنده کنند .

فرفره های سبز و قرمز و نارنجی همه بهانه اند تا کودکان همراه با پدر و مادر خود در کتابخانه حضور داشته باشند و در کنار هم فرفره درست کنند.

فرفره های کوچک و بزرگ و عجیب و غریب در مسابقه جشن فرفره ها شرکت کردند تا 5 فرفره به عنوان زیباترین و خلاق ترین و کارآمدترین فرفره انتخاب شود و به عنوان جایزه 5کارت امتیاز از کتابخانه دریافت کنند .

مادرها کاغذ ها را تا میزدند و کودکان شان آنها را با سوزنهای فرفره به هم می چسبانند .پدرها می خندیدند و با خود فکر میکردند در زمان کودکیشان چگونه فرفره می ساختند.و در نهایت چشمهایشان از خوشحالی برقی می زد و دست به کار می شدند.بچه ها نیز در کنار آنها احساس بزرگی می کردند و مشغول بودند.

                                          

جشن فرفره ها روز چهارشنبه 30 تیر برگزار شد چرا که موضوع تابستان ما دنیای وارونه های بچه ها است و باید در تابستان 90همه بزرگترها حس کنند که کودکند و بایدکودکی کنند . این اولین جشن پدر مادرهای کوچک بود و امیدواریم که جشن های بعدی نیز که در آن پدر مادرها حس کودکی کنند نیز را داشته باشیم. این طوری بچه ها خوشحال و والدین آنها خوشحال ترند.

جشن طی دوساعت ادامه پیدا کرد و در نهایت با زور توانستیم پدرها و مادرها را از کاغذهای رنگی جدا کنیم و به سمت داوری فرفره ها هدایت کنیم حدود 150نفر در کتابخانه جمع بودند و سه نفر از مادرها انتخاب شدند تا فرفره ها را داوری کنند. دل تو دل بچه ها نبود صدای قلبها از دور شنیده می شد .رنگ از رخ همه و حتی مادرها رفته بود.

بعد از مدتی داورها 10فرفره را انتخاب کردند و هر کدام را امتحان کرده تا کارایی آن را هم بسنجند . البته قابل ذکر است که نحوه ی آزمایش کردن فرفره ها به عهده یک پدر مهربان بود که در وسط کتابخانه فرفره را در دست می گرفت و به دور خود می چرخید تا چرخیدن فرفره ها سنجیده شود که همین کار او باعث خنده و شادی مهمانان شد.

بالاخره لحظه موعود فرا رسیدو 5 فرفره به رای والدین انتخاب شد .با خوردن شربتی یخ در هوای گرم تابستان لحظه ها شیرین تر شد و جشن فرفره ها هم به پایان  رسید.

حال وقت ان رسید که بچه ها یی که در بیمارستانها با بیماری دست و پنجه نرم میکنند نیز خوشحال شوند پس فرفره اعضا به والدینشان فروخته شد و پول آن را به صندوق محک ریختیم که حدود سی هزار تومان جمع آوری شد.

                                       

حال امروز یکی از بهترین روزها به شمار میرود که همگی شاد و فرفره بهانه است.

جشن غذاهای محلی

بچه ها طبق قراری که با هم گذاشته بودیم روز شنبه 18/4/ 1390  "جشنواره غذاهای محلی"را به نفع کودکان سرطانی محک برگزار کردیم.

فضای بسیار دلپذیری در مرکز 21 کانون حکمفرما شده بود .بچه های داوطلب به همراه غذاهایی که آماده کرده بودند بسیار پر شور سرگرم آماده سازی میزهایشان شدند مراسم باصحبت های دلنشین مربیان مرکز آغاز گردید.

حدود 20میز به همراه غذاهای بسیار خوشمزه از آش دوغ و سمبوسه گرفته تا غذای محلی ترکمنی و کوفته تبریزی و ... به چشم می خورد.

بچه ها با شور و شوق مشغول خرید از غرفه ها شدند .در پایان مبالغ جمع شده در صندوق محک واریز گردید و از همه قدردانی شد .

ضمنا در کنار برنالمه نیز دفتری به عنوان دفتر نظر سنجی در اختیار بازدید کنندگان قرار گرفت که نظرات بسیار جالبی را در ان برایمان یادگار گذاشتند . یکی از آنها را برایتان بازگو میکنیم :

قطره قطره نیکی ها به هم پیوست

دریای محبت جاری شد

امواج همدلی درد را برد و

                                  ساحل دلخوشی پدیدار شد.

اگه نتوانستید در این برنامه همراه ما باشید در جشن بعدی مرکز که  "جشن پدرها و مادرهای کوچک"مورخ 29/4برای اعضای دختر و 30/4 برای اعضای پسر شرکت کنید.

یک روز فراموش نشدنی

یک روز فراموش نشدنی

روز بی نظیری بود. صحنه های به یاد ماندنی بسیاری داشت که گفتنش سخت است.

به قول قدیمی ها: شنیدن کی بود مانند دیدن؟!

جای همه آنها که نبودند حسابی خالی

به خصوص در لحظه های خاص این روز....

مثلا وقتی به عضو نابینای ما "نفیسه" آنقدر خوش گذشته بود که دستش را از توی دست پدرش بیرون میکشید و نمی خواست که به خانه برود یا وقتی "فاطمه" عضو نابینای مرکز 11 و بازیگر نقش کلاغ در نمایش گنجشک و پنبه دانه یک اسکناس 2000 تومانی از اولین دستمزد بازیگری اش را داوطلبانه به صندوق حمایت از کودکان مبتلا به سرطان "محک" اهداکرد و بسیاری لحظات دوست داشتنی دیگر....

باز هم جایتان خالی.....

تابستان را آغاز کردیم

 با این امید که سراسر تابستان

به همین ترتیب شاد و پرشور وپر امید باشد .....

وعده دیدار ما در جشن بعدی کتابخانه در روز شنبه 18 تیر از ساعت  11 الی 14 که قرار است جشنواره ی خوشمزه ترین غذا را بر پا کنیم و درآمد آن را به صندوق محک اهدا کنیم.

 

"دوستی در همین نزدیکی"

روزی که کودکانه و همراه با شیطنت نقاشی می کشید نمی دانست در میان این همه تشویق روی سن حجاب جایزه خواهد گرفت.

آن روز خانم بشیر برایشان از معلولیت گفته بود و پرسیده بود که یادشان هست مفهوم فراگیر را که قبلا گفته ؟! و با مربیان نقاشی خانم شیخ القرا و اسد زاده تجربه جدیدی را روی کاغذ نقش زده بودند و ...

و امروز جمعه 24 اردی بهشت 89 وقتی وارد سالن حجاب شدم از آن همه جمعیت یکه خوردم...سالن پر بود از بچه های مدارس و مهدهای کودک که به دعوت بهزیستی برای مسابقه "دوستی در همین نزدیکی" نقاشی کشیده بودند ـ برای دوست معلولشان ـ و اگر فکر کردید حتی یک صندلی برای من بود سخت در اشتباهید!!

مجری خوش صدا که گمانم گوینده رادیو بود برنامه ها را اعلام می کرد و سخنرانان می آمدند و کوتاه سخن می گفتند؛از روند کار بهزیستی یا انتخاب آثار که البته تعدادشان کم هم نبود (حدود 3000اثر) و حتما کار سختی بوده می گفتند و کلیپ هایی از پشت صحنه انتخاب آثار پخش می شد که عکسهای کارهای بچه های خودمان را که تا حدی متفاوت بود را می شناختم.

پنگول و نیمایی که نمی شناختم و بچه ها همه ی همه ی شعرهایشان را از حفظ بودند، خواندند و بچه ها دست و جیغ و هورا کشیدند و حسابی شلوغ کردند... انرژی تمام نشدنی بچه ها حتی در بیرون از سالن هم پیش بینی شده بود و گزارشگری آماده بود تا از بازدید کنندگان و منتخبین و صاحبان اثر در نمایشگاه گزارش مستقیم تهیه کند. دوربین های زیادی این برنامه را حمایت می کردند و بچه ها به خاطر دیدن خودشان هم که شده بود سر جایشان می نشستند و برای دوربین ها دست تکان می دادند...

بالاخره نوبت  "سوگل محمودی"  و   "کیمیا ایلانلو"  بود که در میان تشویق حاضرین و حدود 50 نفر از اعضاء و والدین مرکز 21 رو سن بروند و جوایز بسیار زیبایشان را دریافت کنند.

و بعد پذیرایی و برگشت ...بچه ها شاد بودند و سرحال ...عکس یادگاری گرفتند

وتازه فهمیده بودند معلولیت فقط روی ویلچر نشستن نیست...

و من در راه برگشت به برنامه های کانون برای بچه ها فکر می کردم و افسوس می خوردم...باز هم حکایت همیشگی...

                                                                                          مریم شمس الهی

                                                                                          مربی مرکز فراگیر 21

 

1

آرام و بی‌صدا

تابستان 1387؛ بعد از ظهرهای روزهای فرد؛ جای دنج و آرامی را پیدا می‌کرد؛ یک رمان تازه ؛ و غرق غرق. حتی شوخی‌های گاه و بی‌گاه بچه‌های کتابخانه هم او را از داستان بیرون نمی‌آورد. همیشه آرام بود و اگر از او چیزی می‌پرسیدی جواب کوتاهی می‌شنیدی. حتی در گروه سرود هم صدای او از همه پایین‌تر بود. او بود و قفسه رمان‌های نوجوان کتابخانه21 و دغدغه بزرگ خواندن همه آنها.
 سیاوش، آرام و بی‌صدا بود.
سیاوش، آرام و بی‌صدا رفت، سیاوش ِ شاهنامه هم آرام از آتش گذشت، آنها که هر سال رسم سووشون را به یاد سیاوش به‌جا می‌آورند هم آ  ر  ا   م به سوگ می‌نشینند.
سیاوش دوباره برایم معنا می‌شود: سیاوش یعنی آرام، سیاوش یعنی سکوت، سیاوش یعنی ...
خدایا شکر که او بود تا او را بشناسیم.  خدایا شکر که سیاوش 20ویکی بود. خدایا شکر که فرصت دوستی به ما بخشیدی. خدایا سیاوش زارع را به تو می‌سپاریم تا در آغوش آرام تو آرام بگیرد.

                                                                                            "آزاده جعفری"

 

 

جشن غافلگیری!

بدون کوچکترین توجه و گوشه ی چشمی به هفته ی کتابخوانی درست در آخرین روز٫ این هفته و بچه های کتابخوان را سور پریز کردیم...

جشن داریم

شنبه ساعت ۱۵

با برنامه های متنوعی مثل اجراء سرود، گفتگو با میهمان ویژه ی برنامه( که نمی گم کیه برای ایجاد کنجکاوی)، مسابقه، اهدای جوایز و ...

آهای اونایی که کتابخوان بوده و هستید ما و جایزه هاتون منتظرتون هستیم!!

باز هم درخشش 21 و یکی ها!

"دارم بو می کشم" این گفته ی قهرمان داستان فروغ افشاری عضو سابق کتابخانه 21 است که هنوز دست از سرِما برنداشته است. او و حانیه انجمی پور که البته عضو فعال کلاس ادبی کتابخانه است، برنده ی مسابقه ی داستان نویسی فرهنگسرای کودک شده اند. این مسابقه در روزهای رمضان برگزار شد و موضوع آن که در مورد روزه و روزه داری بود، توسط کلاس ادبی اعلام شد. به این عضو قدیمی فروغ خانم افشاری و به عضو کنونی هانیه خانم انجمی پور تبریک می گوییم و آرزو می کنیم همیشه برنده باشند.

 

روز جهانی تو!

16 مهر است همان روز جهانی کودک!؟

یک هفته است تلاش می کنیم نمایشگاهی داشته باشیم که همزمان در روز جهانی کودک افتتاح شود...

موسیقی کودکانه  با کارهای کودکانه و نوجوانانه همراه هم می شوند تا به استقبال روز جهانی کودک بروند اما...

.

.

.

شاد باشید و روز همگی تان مبارک!

                                        ***

راستی نمایشگاه تا یک هفته برقرار است به ما سر بزنید تا لبخند هامان همدیگر را در آغوش بگیرند و گلخند شوند.

نارنجی

فراز ضیایی" به بهانه ی جابجایی همکار خوبم خانم عبد الحی ـ که واقعا جایش خالیست ـ نوشته:

من هرگز آسمان را
زیبا ندیده بودم از اینسان
چشم تو آسمان را
قابی گرفته است؟
یا آنکه آسمان
مثل همیشه
آیینه دار چشم تو گشته است؟
        *                     *                   *
روزی که لبخند
                    نارنجی بود،
نیلوفری  از رفتارت چیدیم
که شاید چتری بزرگ تر شده باشد
                                         شاید
تا عشق و محبت
                     در سایه ات
                                    به ناز
                                           بیاساید
                *                *                  *
وقتی نباشی
              شاید
                   شادی در این مرکز
                                           کلام نا مفهومی باشد
ما فکر می کنم تو
آنقدر مهربانی
که توپ های کوچک بازی
                                 تصویر های صامت معرفی کتاب
و اجتماع شیشه ای فنجان های آشپزخانه ، حتی
از دوری تو رنج می برند
و ما چگونه بی تو نگیرد دلمان
اینجا که ساعت و
                      آینه و
                             هوا
                                 حتی صندق تکریم ارباب رجوع
                                                                          به تو معتادند
و انعکاس صدایت
                       هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایمان
                                                                    می پیچد
                       *                    *                      *
آه ای تلفیق ناب بی ریایی با محبت!
شادی تو کودکانه ، رافت تو مادرانه
و چگونه فراموش کنیم؟
بازی نور خدا و چرخ گردون
در سرانگشت سروشان زمینی!
                 *                  *                 *
همه چیز در « بازدید » خلاصه است
و فراموش نمی آوریم
چگونه یاد گرفتیم خورشید را

                "فراز ضیایی"

 

وبلاگ؟!

شروع کار وبلاگ مرکز 21 خیلی ناگهانی بود. به ناگهان خودمان را وارد عرصه مجازی کردیم و شروع کردیم به مطلب گذاشتن و کشاندن شما به وادی جدیدی که نامش "وبلاگ" بوده و هست و شاید خواهد بود!

خیلی از مخاطبان وبلاگ 21 خودشان پیش از اینها وبلاگی داشته اند و دارند و می نویسند و در واقع روی این مطلب با آنها نخواهد بود.

امروز در بقول معروف این" پست" می خواهم برای دوستانی بنویسم که تازه می خواهند وارد این وادی شوند، درست مثل ما که یک روز چشمهایمان در عرصه وبلاگ به دنیای مجازی باز شد.

اصلا" و اساسا" وبلاگ چیست و چرا وبلاگ می نویسیم؟

کلمه ی Weblog  (وبلاگ) از دو جزءweb  (وب) و Blog (نوشته های روزانه) تشکیل شده است. به طور کلی وبلاگ به مکانی که یک وبلاگ نویس (بلاگرBlogger) نوشته های روزانه ی خود پیرامون افکار، عقاید و وقایع اطراف را از طریق آن بر روی وب منتشر و در اختیار دیگران قرار می دهد، وبلاگ یا به طور خلاصه بلاگ (Blog) می گویند.

هر وبلاگ نماینده یک انسان است. انسانی که در جامعه و فرهنگ خاص بزرگ شده و می تواند به بازنمایی خود در واژه ها و کلامی که می نویسد، بپردازد. این بازنمایی می تواند از یک سو معرف خود فرد و از سوی دیگر اجتماع و جامعه ای که فرد در آن زندگی می کند باشد .

وسیله ارتباطی همچون پلی بین افراد جامعه عمل می کند و آنها را از تعلقشان به یک کل آگاه می سازد و وبلاگ با داشتن خصوصیاتی چون رایگان بودن، انتشار سریع، تعاملی بودن و ... محیطی منحصر به فرد می سازد.

یک تیتر که بیان گر گوشه ای از ذهن ماست، متن هایی که گاه از روزمرگی ها و گاه دغدغه ها روایت می کند و تعدادی لینک که بیانگر فکرها و ذهن های دیگرانی است که ما می پسندیم، در یک قالب،البته همه و همه با سلیقه و انتخاب ما؛ این یعنی وبلاگ.

تاریخچه وبلاگ نویسی:

اولین وبلاگ توسط "تیم برنرزلی" ( مخترع وب ) ایجاد شد،گسترش اين پديده در سال 1999 با آغاز به کار Pitas، نخستين سرويس ارائه دهنده وبلاگ بصورت مجاني، شتاب فوق‌العاده‌اي به‌خود گرفت. تا اواسط 2000، بیش از یک هزار وبلاگ ایجاد و این رقم تا 2002 به بیش از نیم میلیون رسید.

تاریخچه وبلاگ نویسی در ایران به 16 شهریور 1380 باز می گردد.روزی که سلمان جریری اولین وبلاگ فارسی را بر سوی صفحه اینترنت قرار داد. مقاله درخشان با معرفی سیستم رایگان وبلاگ نویسی بلاگر نقطه عطفی در تاریخ وبلاگ نویسی ایران بود.

فضای وبلاگ بیش از چت فرصت لازم برای اندیشیدن و تعامل فکری را مهیا ساخت. اگر چت روم ها شهاب های آسمان مجازی باشند وبلاگ ها ستاره های نوراني آن هستند. وبلاگ معمولا نسبت به سایت ماهیتی پویاتر دارد.

جدول وبلاگ ها بر مبنای موضوعات نگارشی:

اجتماعی

سیاسی

اجتماعی – سیاسی

64درصد

6درصد

28درصد

وبلاگ تنها یک دفترچه خاطرات که در نهان خانه ی وجود آدمی باشد نیست. نوشتن، عنصر اصلی وبلاگ نویس است اما نوشتنی که تنها خود مخاطب آن نباشی، بلکه هر کس دیگری در این فضا اجازه یابد بخواند و علاوه بر خواندن اظهار نظر هم کند.

یکی از ویژگی های وبلاگ بازخورد آن است که با نقد و اظهار نظر از سوی دیگران باعث بالا رفتن آگاهی می شود، هویت محصول فرآیندی مستمر ميان خود و دیگری، یک ديالكتيك درونی _ بروني می باشد.

صفحه نظرات این امکان را به وجود می آورد که اندیشه های خود را با دیگری به اشتراک بگذاریم، تا از زاویه ای دیگر دنیای خود را ببینیم.

انواع وبلاگ از نظر نوع نگارش مطالب:

1.     وبلاگ: در وبلاگ ها (Weblog) بلاگر ها از طریق متن با مخاطب ارتباط بر قرار می کنند.

2.     فوتو بلاگ: فوتو بلاگ ها (PhotoBlog) وبلاگ هایی هستند که به جای متن از تصویر برای بیان احساسات و عواطف و ارائه اطلاعات به مخاطبان استفاده می کنند.

3.     پادکست: پادکست ها ( رادیو های اینتر نتی) دسته ای از وبلاگ ها هستند که برای ارتباط بر قرار کردن با مخاطبان و ارائه اخبار و اطلاعات به آنها به جای متن یا تصویر از صدا استفاده می کنند.

منابع:

* مجله بلاگفا به نقل از روزنامه شرق    www.journal.blogfa.com
 *وبلاگ یا بلاگ چیست؟  www.favanews.com
 *وبلاگ نويسي در ايران،به راهنمايي دکتر کوثری،دانشکده علوم اجتماعی،دانشگاه تهران
 *وبلاگستان فارسی،دفتر مطالعات و توسعه رسانه ها

www.hamshahrionlinr.ir

 www.rasaneh.org

www.edu.ui.ac.ir

 

باز هم...

بازهم تابستان، بازهم گرما، بازهم حضورگرم و مهربان شما دوستان خوب وهمیشه همراه ما!

می خواهم همه چیز را گردن شما بیندازم، می خواهیم دیر به دیر مطب گذاشتن در وبلاگ را گردن شما و شلوغی کتابخانه بگذارم، اما واقعیتش این است که بهانه خوبی نیست؛ بهانه خوبی نیست که به بهانه حضورپر رنگ شما در کتابخانه، اینجا را کم رنگ کنم.

اما قبول کنید که شما هم مثل گلهای زیرآفتاب تابستان بی حال و پلاسیده شده اید؛

 هیچکس نپرسید مدیراین وبلاگ زنده است؟

هیچ کس نپرسید: "این وبلاگ تعطیل شده یا هنوز باز است؟"

 هیچ کس اعتراض نکرد: "آهای پس کجایید؟ آهای جواب بدهید!"

"اینجا وبلاگ ماست چرا هیچ کس جواب نمی دهید؟"

یکی دو نفر یک چیزاهایی گفتند، اما آنقدرها هم قضیه برای خودشون جدی نبود، بیشتر شبیه غر زدن بود تا اعتراض؟!

هیچ کس نپرسید کمک می خواهید؟

هیچکس مطلبی داغ و تابستانی نفرستاد!؟!!

... و مدتها وبلاگ مرکز 21 می اندیشد چه شده؟؟

دلش تنگ شده برای صدای قدم زدنهایتان، دلش پر می کشد برای نفسهای گرم و حضور قشنگ شما!

دلش...

 دلش را نشکنید و رهایش نکنید که فقط شما را دارد و دیگر هیچ ندارد!!

                                                                                 دوستتان دارد دوستان خوبش!  

 

توضیح و سایر مسایل :

۱. مطلب بالا قبل از اعتراضات اخیر شما آماده شده بود...(اعتراضاتتان قابل تقدیر ولی در حد غر بود).

۲. اوضاع اینترنت کتابخونه خوب نیست و باز هم از در ساعات خستگی پایان روز وبلاگ به روز شد؟!؟

۳. خیلی دیر شد قبول دارم و معذرت می خوام.همین. ولی این چیزی از تقصیر شما کم نمی کنه...

یک تجربه

خانم میر محمد صادقی یکسالی می شود که مربی نقاشی بچه های زیر دبستان مرکز فراگیر ۲۱ است و از ابتدای طرح کانون ـ مدرسه مربی سفالگری بچه هاست و مطلب زیر برگی از دفتر خاطرات اوست:

باردومی بود که می دیدمشان، مثل قطار پشت لباس هم را گرفته بودند و وارد کانون می شدند، نگاهشان می کردم و با همین نگاه به دنبالشان راه افتاده بودم واز پله های گود وسط کانون پایین رفتند و نشستند به گوش کردن داستان های دفتر نقاشی، پنج نفر بیشتر نبودند ! بچه های نابینای من ! بی صبرانه منتظر بودم تا داستان به پایان برسد و بچه هایم را در آغوش بگیرم ، داستان به پایان رسید ، سر میز در حال آماده کردن گل ها بودم که قطار بچه هایم از راه رسیدند ! پنج نفر بودند ! پنج تا کوپه ی چسبیده به هم !کنار هم روی صندلی ها نشاندمشان و شروع کردم به توضیح دادن ، برایشان از سفال گفتم ، از گل ، از خاک رس ! نحوه ی کار و ....چون بار دومی بود که آمده بودند به خوبی جوابم را می دادند ، قرار بود بر روی کتیبه ی گلی دست خود را بگذاریم و دست گلی درست کنیم و بعد از آن حالت انگشتان را عوض کرده و شکل های جدید به وجود آوریم ...
توضیحات عمومی اول را برایشان گفتم و نفر به نفر شروع کردم ، دستهایشان را گرفتم و روی گل ورز دیده گذاشتم ، دست های خودم را هم روی دست هایشان ، گفتم ببینید ! لعنت بر من ! ای کاش می شد به دهانم لجام بزنم و لال شوم ! دوباره گفتم ببینید ! دچار عذاب وجدان شده بودم ! جلسه ی اول هم مدام همین کلمه لقلقه ی زبانم شده بود ! همش بهشون می گفتم ببینید ! دیدید !؟ نگاه کنید ! از دست خودم کفری بودم ، منتظر بودم یکی از این بچه ها بلند شود و سرم داد بزند که : ( کوری !؟ نمی بینی !؟ ما کوریم ! نمی توانیم ببینیم ! این قدر به ما نگو ببینید ! .... ) همکار ها می گفتند من الکی حساسم و بچه ها ناراحت نمی شوند ! ندیدی خود معلمشان هم از این کلمات استفاده می کرد !؟ قانع نشدم و سعی کردم دیگر از این کلمات استفاده نکنم ، به جایش می گفتم : بچه ها لمس کنید ! سعی کنید گل را گرد کنید ! آفرین ! حالا با کف دست فشار می دهیم ! شعر مان را هم با صدای بلند بخوانید :

از این مشت
به اون مشت
آب می زنم یه انگشت ....

گل دست من ، دست مریم ، دست شقایق و دست زهرا و ... همه با هم فشار می دادیم و شعر می خواندیم ، از این مشت به اون مشت ... وردنه را دست تک تکشان گذاشتم : این " وردنه " ست لمسش کن ، بچه ها لمس کردند حالا روی گل بگذار و جلو عقب برو ، خیلی کمکشان نمی کردم اما خودشان خیلی خوب انجام می دادند ، یکی یکی دست هایشان را گرفتم و روی گل گذاشتم و گفتم روی گل فشار بدهند ، چاقوی پلاستیکی را دادم دستشان ، باورم نمی شد ! بهتر از بچه هایی که می دیدند دور دستانشان را چاقو زدند ! اشک در چشمان حلقه زده بود و می ترسیدم این را از صدایم بفهمند ، دور دستانشان را چاقو زده بودند و حالا هرکدامشان یک دست گلی داشتند ...

گفتم بچه ها با این دست گلی چه شکلی می تونید درست کنید !؟ زهرا همه ی انگشت ها را به هم چسباند و فریاد زد : دست من گنبد شد ! راست می گفت ! واقعا یک گنبد درست کرده بود ! شقایق انگشت ها را کنار هم گذاشت چون دست کشیده ای داشت شبیه درخت سرو شده بود ، مریم انگشت ها را کنار هم ایستاده گذاشت و یک کاسه ساخت ...

 

بچه ها شاد بودند و من هم ! شادی که تا بحال تجربه نکرده بودم ! که سوت ایستگاه به صدا در آمد ، بچه ها با صدای معلم قطار شدند و برای خوردن تغذیه به راه افتادند ، قطار اول که رفت ناراحت نبودم چون بلافاصله قطار دوم به ایستگاه من رسید : هیلا و فاطمه و دو نفر دیگر از بچه هایم ، هیلا کمی دید داشت ! خیلی کم ! اما با همین دید کم خودش را به آب و آتش می زد تا به دوستاش کمک کنه ! انگار واقعا خودش را نابینا نمی دانست ، ولی فاطمه به هیچ عنوان دید نداشت ، حتی نور را هم تشخیص نمی داد ، داستان نسترن از همه برایم غم انگیز تر بود ، دختر  زیبا و معصومی که تا سال قبل مثل همه ی ما چشم داشته اما بعد از عمل جراحی خروج تومور سرطانی از سرش بینایی اش را هم کامل از دست داده بود . بغض کرده بودم ، چه کار کنم !؟ روز های اولم بود ! شروع کردم به توضیح دادن و ...

از این مشت به اون مشت ، آب می زنم یه انگشت .... فاطمه حتی توان مشت کردن گل را نداشت ! بی رمق بی رمق بودند دست هایش ، دستش را گرفتم و با دست خودم فشار می دادم تا بتونه گل را ورز بده ، گل را گرد کردیم و فشار دادیم و وردنه زدیم و دست گلی ساختیم  و شکل ساختیم ، حس بی نهایت خوبی بود ، حس دستانشان – چشمانشان ! – در دستان من ، دستانی معصوم ، چهره هایی زیبا ، دلهایی پاک و استعداد هایی تا مرز بی نهایت ...

چشم به هم می زنیم  وقت رفتن است و سوت قطار بچه هایم به صدا در می آید ! پشت لباس هم را می گیرند ، هیلا جلوی قطار می ایستد و حرکت می کنند ، قطار من می رود و من در دلم شعر هیوا مسیح را می خوانم :

 


بگو قطار بایستد !
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند ، سوت بکشد
بماند دیر برود
بماند سوت بکشد
برود
دور شود

بگو قطار بایستد !
دارم آرزو می کنم ...

می خواهم از همین بین راه
از همین جا که هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم
از جاده های تنها
که مردان بسیاری را گم کرد  ...

می خواهم سوت بزنم
بمانم
زود بروم
سوت بزنم
دور شوم

کمی از این همه صندلی های پر دود
کمی از این همه چشم و عینک های سیاه
می خواهم کمی دورتر از شما
سوت بزنم

می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین
در محرم ترین ساعات ماه
گریه کنم

می خواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیکتر به ماه
بمیرم .

برگی دیگر در 21 رقم خورد...

از روز جهانی کودک تا روزهای پایانی اردیبهشت مهمان کتابخانه ما بودند...

بله بچه های کانون ـ مدرسه را می گویم. ۴ مدرسه عادی و ۳ مدرسه ویژه ( نابینایان و ناشنوایان) با ما در این طرح همراه بودند. صبحهای یک شنبه تا چهار شنبه  مرکز ۲۱ پر از جنب و جوش و هیاهو بود و حاصل ۷ جلسه فعالیت با هر کلاس در نمایشگاهی در کتابخانه ما برقرار می باشد. موضوعات مختلفی با توجه به کتابهای درسی هر پایه و همخوان کردن آن موضوعات با فعالیتهای کانون اعم از:چراغ راهنما، آدم برفی، محرم، دنیای زیرآب، انقلاب، عید و ... میهمان ما و میزبان بچه ها بودند و حاصل تلاش ما و بچه ها و در واقع حاصل قسمتی از کارمان را می شود با روندی مثبت در این نمایشگاه شاهد بود.

تعداد بچه های شرکت کننده در این طرح:

۲۶۸ نفر

دختر

بخش عادی

۲۹ نفر

دختر

بخش فراگیر

۲۳۹ نفر

پسر

بخش عادی

۲۸ نفر

پسر

بخش فراگیر

۵۶۴نفر

دختر ـ پسر

 بخش عادی و فراگیر

 

 

لازم به ذکر است که اعضاء بخش عادی و فراگیر همزمان و در کنار هم، در برنامه هایی مشترک شرکت داشته اند.

 

او می گوید...

صداي همهمه اي است كه مرا به خود مي خواند. نه تنها من كه هر بيننده اي مجذوب اين صدا مي شود.كتابخانه را مي گويم داخل كه مي شوي با دنياي بيرون متفاوت است. همه در كنار هم مشغولند.گاه اين شلوغي چنان درگيرت مي كند كه متوجه گذشت زمان نمي شوي. مگر مي شود اعضاي باآسيب بينايي و شنوايي در كنار بچه هاي عادي با هم باشندوبا هم يك كار را انجام دهند. اما شدني است. اگر يك روز دوشنبه به اينجا بياييد شگفتي را مي يابيد. ده عضو نابينا و نيمه بيناي مدرسه نرجس و دو عضو ناشنواي مدرسه باغچه بان 2 را مي بيني كه با گل سفال هنرنمايي مي كنند. فوزيه نيمه بيناست او صحبتهاي خانم عزيزمحمدي را براي دوستانش به اشاره مي گويد و آنها با چه شور و هيجاني دست به گل مي برند. اشتياقشان عجيب است مگر نه اينكه گل در دسترس است نه گويي فضاورفتار خانم عزيزمحمدي چنان مجذوبشان كرده كه شوق كار با گل را برايشان صد چندان مي كند.

خانم منصوري هميشه خندان است.كوچكترين مسئله براي او كافي است تا خنده را بر لبان كودكان و نوجوانان بنشاند. بچه ها شيفته اخلاقش هستند مسائل تربيتي را به راحتي براي ايناني كه از خانواده دورند دروني مي كند. او با اين فضا مانوس شده همه چيز را سئوال مي كند پيوسته مطالعه مي كند تا آنچه را بايد براي كار با اعضاي ويژه ياد بگيرد. تلاشش ستودني است. دركمتر از چهار ماه برنامه هاي فرهنگي را به شيوه فراگير در صبح و بعد ازظهر اجرا مي كند.گويي از ابتدا مي دانسته چگونه بايد بچه هاي ويژه در كنار بچه هاي عادي كار كند.

او متني نمايشي را آماده كرده تا با اعضاي ويژه كار كند با اين اميد كه لذت نمايش را به اين گروه بچشاند چرا كه كار در كنار اعضاي عادي براي بچه هاي نابينا و ناشنوا مثل روياست.........

نگاههاي مهربان خانم شمس الهي بي پيرايه و بي هيچ چشمداشتي هزاران حرف براي گفتن دارد. بيشتر در سكوت كار مي كند.كار كه نه زندگي مي كند. اينجا همه زندگي مي كنند....

اعضاي ناشنوا او را با رايانه نشان مي دهند. چون آنها را با اينترنت و رايانه آشنا كرده است. بچه هاي نيمه بينا و ناشنواي مركز با لبخند از او قدرداني مي كنند. آنها از خانواده هايشان دورند و اين وسيله مسافت آنها را براي ارتباطشان كوتاه كرده است.او نيز مدت زيادي نيست كه به مركز 21 فراگير آمده است.كمتر از ده ماه است كه به جمع مربيان فراگير پيوسته است اما توانايي او در كار كردن با بچه هاي نابينا و ناشنوا ستودني است و از تجربياتش به خوبي در اين زمينه استفاده مي كند. برنامه هاي هفتگي مركز به صورت فراگير با سه مدرسه نرجس (نابينايان) خزائلي (نابينايان) و باغچه بان  2 (ناشنوايان) در حال اجراست. مربيان فرهنگي مركز به خوبي مي دانند كه چگونه فعاليتهاي فرهنگي هنري و ادبي را برايشان مناسب سازي كنندتا آنها بتوانند در كنار اعضاي عادي طرح كانون و مدرسه از فعاليتها لذت ببرند.

اما چگونه است كه حد ومرزي براي فعاليتهاي فرهنگي هنري مربيان فراگير نيست. آنها در يك لحظه مربي فرهنگي و در لحظه اي ديگر مربي هنري يا ادبي مي شوند. اينان كتابداران ورزيده اي هم هستند هر كتابي را در چشم بر هم زدني مي يابند..........

چه صداي گرمي انگار فرشته اي از آسمان خوانده مي شود. ريتم و وزن شعري در قالبي ساده آموزش داده مي شود. كلاس ادبي خانم جعفري لبريز از بچه هاست. مي داند با بچه هاي نابينايي كه شوق شعر گفتن سراسر وجودشان را فرا گرفته است چگونه رفتار كند. او مثل درخت تنومندي است كه بچه ها را در سايه ي محبت بي پايانش حفظ مي كند و لحظه هاي كوتاه كلاس ادبي را با واژه هاي جادويي خود خاطره انگيز و جاودانه مي سازد.........

در زندگي ما لحظه هايي است كه هيچ گاه از ياد نمي روند. اين لحظه ها در كتابخانه 21 زياد است. هر وقت به اينجا بيايي خاطره ها در ذهن نقش ميبندند....

چه لذتي دارد پا به پاي بچه ها دويدن روح كوچكشان را تا قله كلمه بردن و صعود كردن....آقاي محمديان به خوبي مي داند چگونه استعداد خفته شان را بيدار كند و به مرحله ظهور برساند. او مربي كانون است مي داند چگونه به بچه ها ياد دهد جادوي كلمات را مهار كنندو آن را به صورت تجربه شخصي خود در آورند و من از خود مي پرسم مي تواني زندگي را معنا كني؟

مربي بودن قشنگ است. مربي بودن سخت است. مربي بودن شگفت انگيز است مربي بودن رنگي است........با خود فكر مي كنم همه ي آدمهاي هنرمند در هر زمينه و هر هنري يك روز اول راه بوده اندومربي به آنها ياد داده است چگونه با رنگ بازي كنند وبيافرينند مثل خانم مير محمد صادقي و زارع بي آنكه آموزش فراگير ديده باشند چهار روز در هفته صبح ها با مهرشان جادو مي كنندوبچه ها با چه لذت خاصي مي خوانند... طنين صدايشان در گوشم مي پيچد... از اين مشت به اون مشت از اين مشت به اون مشت آب مي زنم يك انگشت.............

مي روم توي فكرهايم. مي گردم مي گردم.....چيزي جز اين لحظه ها نمي يابم.با خودم مي گويم نه زندگي اين نيست. چشمم به دستان خانم اسكندري مي افتدكه با آرامش خاصي دست صديقه را گرفته او ناشنواست. صديقه به دهان خانم اسكندري چشم دوخته مربي به آرامي دستان او رابا قلم به همراه دست خودبه روي صفحه ي سپيد و بي خط مي لغزاند. طمانينه خاصي دارد. خوشنويسي به آدمي صبر و حوصله مي آموزد و او منش و روش خوشنويسي را با هم آموزش مي دهد. به پنجره كتابخانه خيره مي شوم چقدر جاي خانم نادرزاده خالي ست.... قلم ناتوان است از بيان آنچه در مركز 21 فراگير كانون و در ميان خانوادهاي كوچك از مربيان آن مي گذرد و تنها مي توان گفت كه عشق اينجا سايه افكنده است.... با خودم مي گويم اينجا كه هر مربي ايستاده خدا ايستاده است و زندگي همين است لحظه هايي كه مي مانند و هميشه با ما هستند...............

 

                                                   عبدالحي

 

 

سلام فروردین

بهار٫ فصل درنگ عاطفه در کوچه باغهاست!

                                                      "سلمان هراتی"

همین روزهاست که زمستان موهای سفیدش را شانه کند٫ مشتی اسفند بر دارد و به پیشواز بهار برود بهار با خودش شیطنت شکوفه ها را می آورد٫ گل و سلامهای تازه می آورد.

تنگ ماهی ها رو به روی آینه است. ماهی های کوچک قرمز توی آب و آینه شنا می کنند.

خنده ی همیشه ی پسته های توی آجیل٫ چه طعم سرخی دارد آن سیب٫ سیر مثل غنچه هاست!

سکه ها را بیاوریم. سرکه و سنجد و سمنو یادمان نرود...

بهار خدا کند با گل و عیدی و جوانه کلوچه گرم آشتی بیاوری و عطر تازه به سفره هفت سین ما بزنی خدا کند باران بیاوری و سالی شسته آغازشود... 

                                                                          " زهرا عبد الحی"

خبر اورژانسی

فردا مقارن با ۲۷ اسفند ماه ۱۳۷۸ یعنی آخرین روز کاری ما (البته منهای ۲۸ اسفند که همگی جلسه داریم) و مصادف با شب چهار شنبه سوری بازم دور هم جمع میشویم تا توی تعطیلات ۱۵ روزه ی عید کمتر دلتنگ شویم...

تا با هم به استقبال بهار برویم...

تا....

یادتون باشه چشممان به در می ماند تا همه باشند...

مهرداد کاظمی(مجری همه فن حریف) و درد دل به روش بیست و یکی ها!!

                                        

                                         بیست و یک

                       یک کارت و یک شماره

                       یکــجا پـــر از بهـــــــانه

                                    یک گود، همیـشـه تنها

                                    یک قصــه، یک افســانه 

                       یک خط خوش به دیوار

                       یـک شــــعــر کودکــانه 

                                    یک خانه ی پر از شوق

                                    یک خــنـــده ی جــانانه

                        یک آسمـــان بـرفــی

                        یک جــا پـــراز تـــرانه

                                     یک عکـــس یادگاری

                                     یک حــــس جـــاودانه

                         یک خط راست و یـک دو

                         یک جمع دوستـــــــانــــه

                                   بیست و یک است اینجا

                                   یک خـــــانه ی یگــــــانـه

 

تصاویر از بهمن در 21می گویند:

 

 

 

30 سالگی ات مبارک!

پرچم های سه رنگ نو و تمیز، پوسترهای روی در و دیوار شهر، سرودهایی که توی تاکسی و تلویزیون و رادیو پخش می شوند، برنامه های تلویزیون، حرفهایی که نا خود آگاه یا با بهانه هایی مثل اینها به روزهایی در گذشته کشیده می شوند – خیلی قبل تر – همه و همه خبر از آمدن بهمن می دهند. خبر از رویدادی بزرگ، خبر از حادثه ای که سرنوشت همه را تغییر داد، تغییری که مردم به خاطرش قیام کردند، بها دادند، خون دادند و آن را با تمام وجود فریاد کشیدند؛ استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی.
این روزها اگر وارد مرکز ما هم بشوید، حال و هوای جدیدش را می بینید. نماد های انقلاب همه جا خود نمایی می کنند: تصویر امام، مردم، تظاهرات، شخصیتهای انقلاب، لاله، شعارهای انقلابی، روز شمار انقلاب و ... و ... و ... .
30مین سالگرد انقلاب شده است و عدد30 توی مرکز ما همه جا خود نمایی می کند. 3 دهه از انقلاب می گذرد و در آستانه ی تولد 30 سالگی اش "30 نماد انقلابی" محور کار اصلی ما در کتابخانه است که با مد نظر قرار دادن : 

۱) مردم انقلابی
2) شخصیت های انقلابی
3) مکان های انقلابی
به معرفی 30 نماد بارز انقلاب می پردازد.
مطلب بالا پیش در آمدی است برای گزارشی کامل تر از حال و هوای بهمن در کتابخانه ی ما و مقدمه ای است برای اعلام مسابقه عکاسی.


مسابقه عکاسی با موضوع: "شهر من و 30 نماد انقلابی"
حالا همه موبایل ها و دوربین ها را بردارید و تا پایان دهه ی فجر از هر سوژه ای که به نظرتان جالب و مرتبط آمد عکس بندازید و بعد برای ما با پست الکترو نیک بفرستید (اگر حضوری هم تحویل بدهید قابل قبول است).
پایان بهمن ماه نمایشگاه عکسی از آثار ارسالی همین جا برگزار خواهد شد و به نفرات برتر جوایزی هم خواهیم داد.
                                                                               منتظرتون هستیم

بچه های ادبی

درخــت نازنیـــــــــنم                پر از شـــکوفه شـــده

دلم می خواد بدونـم               چه جور شـــکوفه زده

خدای خــــــوب و دانا                این چیزا رو می دونه

اون می دونه درختـم                چه جور تنومند شده

روی درخـــــــــت نازم                پرنده ای نشـــــسته

آب به درخـــــتم دادم                اونم به من داد میــوه

                                                 نسیم روزیخواه (عضو ویژه ی مرکز فراگیر ۲۱)

محرم و تو...

امام حسین (ع)  را در جامه ی سفیدی پیچیدند و خدمت پیامبر بردند. حضرت کودک را در آغوش گرفت. سپس در گوش راستش اذان ودر گوش چپش اقامه گفتند.

در همین هنگام جبرئیل بر رسول خدا(ص) نازل شد وگفت:

خداوند سلام می رساند ومی فرماید، چون مقام علی (ع) نسبت به تو، همانند منزلت هارون نسبت به موسی (ع) است، بنابراین نام این فرزندش را نیز به نام پسر کوچک هارون، شبیر بگذار که در عربی معنای آن حسین (ع) می شود.

                          منبع:زندگانی امام حسین(ع)/به کوشش منصور کریمیان

در روزهای عزاداری هر جا دلتون شکست از مظلومیت امام حسین(ع) و یارانش، هر جا دلتون گرفت از این همه ظلم و از اون همه معصومیت، ما را هم یاد کنید.

 

کریسمس آمد...بدون برف!!

آغاز سال نو میلادی و تولد عیسی مسیح  را به همه ی دوستان خوبمان و خصوصا" به آرمن غراپتیان و کریستوفر مانا سیانس اعضاء خوب مرکز ۲۱ تبریک می گوییم و لحظات شاد و خوشی را برایتان آرزو   می کنیم.

یلدا تویی؟ بالاخره رسیدی؟

شب یلدا بالاخره به مرکز21 هم رسید.با نزدیک به یک هفته تاخیر با مهمان ها و شب چره ها سر رسید. توان مندی های بشر آنقدر زیاد شده که به اجرام آسمانی هم رحمی نمی کند و خودش می خواهد حتی شب یلدا را تعیین کند- مناسبت ها از این به بعد بدانند که پنجشنبه ها برنامه ریزی کنند چون 20ویکی ها وقت دیگری را برای گردهم آمدن ندارند. از این حرف ها که بگذریم بعدازظهر خوبی بود. یلدای 21 را می گویم. همانطور که مهرداد کاظمی مجری توانای (کف بزنید لطفا!) برنامه گفت، مهم دور هم بودن است و یلدا بهانه خوبی بود، حتی در زمان غیر خودش. همه چیز عالی بود؛ از دکور شب یلدا که طرح اش را مرجان مرندی داد و مهساشیخی اجرا کرد تا چیدمان خوشمزه ها ، کار مهران الماسی و ظرف های مرضیه منصوری که جلوه ای به سفره یلدا داده بود.

گرچه عاطفه الوندی موسپید،نشده است و مادر بزرگ هم نیست ولی به خوبی مادر بزرگ ها قصه می گوید و قصه گوی 21 است. این بار هم قصه گفت همانطور دلنشین و با آب و تاب - قصه یک دانه برف - قصه او هم یلدایی و زمستانی بود. یلدا با حافظ معنی پیدا می کند و چه کسی بهتر از طاهره بشیر که شعر بخواند.

بعد از این ها به مهمان ها می رسیم که انصافا خیلی گل بودند؛ از مربیان ادبی  و هنری :) گرفته تا اعضای خوب کتابخانه  وهمه و همه. آقا سیاوش یکی از قُل های برادران صفاریان پور هم میهمان 20ویکی ها بود. همانطور که حدس می زدیم شیشه های سرد تلویزیون هم نتوانسته بود مهربانی و صفای او را پنهان کند و صدای گرم او  با داستان های آسمانی و کهکشانی اش حال و هوای 21 را درخشان تر و صمیمی تر کرد.

 

ابوالفضل هم که از اول تا آخر برنامه صدایش می آمد.صدای خودش که نه صدای ارگ اش که پس زمینه برنامه ها بود. البته آنها که بودند میهمان صدای گرم او شدند و ابوالفضل ارگ زد و خواند:

معلم گفت:" درس امروز ما همت است"

...

با دو چشم نابینا با زبان نا گویا

ما می توانیم

نا توانی جسمی، نا توانی ذهنی

سد را ه ما  نیست

پر توانم، پر امیدم، گر تو دستم بگیری، می توانم

پر توانم، پر امیدم، گر تو دستم بگیری، آتشفشانم

در میان دوستان و میهمان ها دو میهمان خارجی هم بودند- این کلاس 20ویکی هاست دیگر در هر دیار و سرزمینی دوستی دارند. اما خارجی-میهمان ها عجله داشتند و به ذوق نقالی آمده بودند و به خاطر میهمان نوازی زبانزد20ویکی ها کمی در برنامه تغییر داده شد.

پرده پرده خوانی بهانه خوبی بود تا نقال محسن میرزاعلی صدای بی خش و رسایش را رها کند در سالن و حال و هوا را ایرانی تر کند.

حالا نوبت " ترین ها" بود. هیات داوران که شامل رئیس ترین ، خلاق ترین، دقیقه90 ترین و مهندس ترین و چند ترین دیگر بودند انتخاب هایشان را اعلام کردند. می دانم همه دوست دارند زیرکاردرروترین، جدی ترین، سه پیچ ترین و ... را بشناشند ولی یک کم همت و کنجکاوی و پرس وجو برای رشد استعداد خبر نگاری خوب است، تلاش کنید.

و بهترین بخش برنامه- انار و آجیل و برگه و هندوانه هم رسید. لبو و باقالی هم به بعضی ها رسید که آقای صفری از همه بهتر می داند! گفتنی است میهمان و خودی به سفره تزئینی رحمی نشان ندادند و علی جعفری مستندات خوبی در این مورد دارد و در پایان عکس یادگاری. جای تان سبز بود.

راستی مهدی محمدیان مربی ادبی یک سوالی سراسر برنامه ذهن اش را مشغول کرده بود، اگر جواب پیش شماست حتما با او تماس بگیرید.

                                                                  شادی های تان بی پایان

پیامد؛ از اثرات این خبرچینی(نه بابا گزارش!) این است که شام من سوخت و مغضوبٌ علیه شدم، بقیه پیامدها را هم با جان خریداریم در قسمت نظر بدهید.

                                                  آزاده جعفری ـ مربی ادبی مرکز ۲۱

خبر و عکسهای یلدا رسید.

خبر برنامه ی ما را اینجا بخوانید و عکسها را ببینید.

البته با تشکر ویژه از همکار خوبمان آقای جوادی.

شب یلدا

 یلدا شبی یه که خیلی چیزا جاهاشون رو به هم می دن.

جوجه ها می رن، کلاغا جاشون رو می گیرن.

 درخت هایی که برگ داشتن جاشون رو به درخت های بی برگ می دن.

 خیابون های پر از برگ های زرد و نارنجی پاییزی جاشون رو به خیابون های سفید و پر برف زمستونی می دن.

از همه مهمتر اینکه پاییز از تختش پایین می یاد و سرما جاش می شینه.

                                                       مهرداد کاظمی ـ عضو قدیمی مرکز ۲۱ 

5 دی به بهانه شب یلدا دور هم جمع می شیم ...

می خواهیم خاطره هامون رو مرور کنیم و خاطره جدید بسازیم...

منتظر و چشم به راه همتون هستیم.

ما آمدیم!؟

یک قرار تازه می گذاریم، یک قرار تازه برای دیدار تازه کردن.

یک فضای تازه می سازیم، یک فضای تازه برای با هم بودن.

یک قرار و یک فضای نا محدود، هر کجا باشیم با هم هستیم فقط یک دلتنگی کوچک، یک اشتیاق حضور کافی است که باشیم. با هم باشیم.

                                                    آزاده جعفری ـ مربی ادبی مرکز ۲۱