شروع داستان:

یه فکر بکربه ذهن کسی رسید که: "اردو بچه  ها را ببریم سرزمین عجایب!؟"

واکنش مربیان:

-  اردو؟ سرزمین عجایب؟

-  حالا عجیب هست این سرزمین عجایب؟

-  من تا حالا نرفتم...

-  اونجا که شبیه بازار شام می مونه؟!

-  تو رو خدا منم ببرید...

واکنش بچه ها:

آخ جون سرزمین عجایب! خانم چند تا بازی می تونیم سوار بشیم؟

حتی نپرسیدند کجا و چه ساعتی؟

مامان ها ترتیب همه ی کارها دادند: اطلاعیه ها را خواندند، پول ها را پرداخت کردند و رضایت نامه ها را نوشتند و روز موعود حتی خوراکی و سایر وسایل هم آماده و تحویل شد. در بیشتر موارد حتی مشورت هم نشد! تصمیم را عضو گرفت و بقیه کارها اتو ماتیک انجام شد!؟

صبح روز اردو:

زودتر از مربیان بچه ها از در و دیوار و نرده و پله و صندلی کتابخانه آویزان بودند!

هیجان رفتن بود...

مینی بوس مجهز به کولر و ضبط آماده و منتظر بود ( که مبادا گرما و کم تحرکی خللی در خوشی بچه ها ایجاد کند).

در بدو ورود به این سرزمین نه چندان عجیب, راهنمایی خوش بر خورد و پر تحرک همراه بچه ها شد و 7 بازی طبق برنامه و پشت سر هم با هیجان و خوشی اجرا شد که البته مربیان هم بی بهره نبودند و کلی جای همگی خالی بود و خوش گذشت.

                                                         ***

- 7تا بازی نشدا...

-  خانم تو رو خدا فقط یه بازی دیگه...

-  ما فقط 6 تا بازی رفتیم، تازه یکیشم برای بچه های کوچولو بود...

- ....

....

اینها بهانه هایی بود که بچه ها بعد از تمام شدن بازیها و فرصتشان توی سرزمین عجایب داشتند. بله همه بدون استثنا یا با آرامش یا با داد و بیداد اما اصرار، تأ کید داشتند که طبق قراری که با ما داشتند 7 تا بازی انجام نشده . تقریباً برای همشون تعداد و اسم هر 7 بازی ای که رفته بودیم را تکرار کردیم و آنوقت تازه می شنیدیم که :"خانم نمی شه یه بازی دیگه هم بریم؟ تو رو خدا" .

راستش من هم بدم نمی آمد یک بازی دیگه  برم و حتی خانم نادرزاده  تلاش کرد که یک بازی دیگر هم برویم و نشد...

بین آنهمه کشمکش و شادیها و هیجانات قبل و بعد ازاین بازدید با خودم فکر می کردم هیجانات عضویت من توی کانون چی بود؟!؟!

هر چی فکر کردم به هیچ نتیجه ای نرسیدم، انگار آن موقع هیجان و شادی این معنی را نمی داد راستش اصلاً یادم نیامد با کانون جایی رفته باشم البته به جز مسابقات که در رأسشان من عاشق مسابقات شعر خوانی بودم و تمام هیجانات مسابقه لحظه ی اعلام نتایج بود یا دیدن آقای شعبانی که همه با هم پچ پچ می کردیم که: "بچه ها این همون اسد الله شعبانی ست که اسمش رو بعضی کتابهای کتابخونست؟" و خوشحال بودیم که یه شاعر معروف را از نزدیک دیدیم و یا لذت خوردن آن بستنی یخی که اگر نمی شکست قبل از رسیدن به کتابخانه می خوردیمش یا آن دو تا مینی بوس افسانه ای کانون با آن رنگهای تند قرمز و آبی شان که همیشه ی خدا هم گرم یا خراب وپنچر بودند.

بله بزرگترین لذت کانون رفتن من دیدن یک مرکز تازه بود و یک مسابقه با بقیه بچه ها که خودمان را به آب و آتش می زدیم که توی مسابقه راه پیدا کنیم یا حتی هیجان و خوشی خواندن یه کتاب تازه از ژول ورن یا مرادی کرمانی یا.. و حالا.....

چقدر همه چیز صرف نظر از خوب بودن یا بد بودن شان متفاوت شده!؟